یک خدا بیش نداشتیم
و خدا هی کم میآمد میان ما
و مدام
دعوامان میشد
پس خدا را هزارن تکه کردیم
هر کس تکهای برداشت
و به جایی گریخت.
تکههای کوچک خدای خرد شده
مدام گم میشد
و ما گمان میکردیم که کسی سهممان را دزدیدهاست
....
پس جنگ را آفریدیم ....
فکر می کنی این تمام درد من است؟
نه!
این مقنعه را بردار. حلقه های پیچیده درهم موهایم را بتراش. پوست سرم را پاره کن. جمجمه ام را بشکاف. منشا تمام دردهای جهان، تمام بغض های ما آنجاست . . .
فقط همین
آمدند او را بریدند
فقط همین
بعد . . .
نه، گریه نکردم
درخت شدم"
اینها را نیمکتی به من گفت
که طرحش را روی کاغذ می زدم . . .
از شب زفاف گفتی
و گربه ای که بهتر است در آن شب به درک واصل شود
.
.
.
از این دایره تنگ
نپرس چرا می روم ....
به درد خو کرده ای آیا؟
آی دیرینه یار!
دیدی آخر
زخم های خنجر
به ما هم سرایت کرد
ما هم خنجر شدیم
یکدیگر را بریدیم
آه . . .
مهربانی آیین آسانی نیست
وقتی تمام قبیله ها
به خنجر اقتدا دارند ...

