تبليغاتX
آدمک برهنه
آدمک برهنه
حلقه های موهای مواجم را به هم می پیچم، در یک کلیبس تنگ زندانی می کنم. چشمانم را می بندم و  مقنعه سیاه را رویشان می کشم . . . دسته کوتاه و پر پیچ و خم جلو خودش را پهن می کند میان پیشانی ام و به سختی نفس می کشد، به زحمت کنارش می زنم و او با من قهر می کند . . .

فکر می کنی این تمام درد من است؟

نه!

این مقنعه را بردار. حلقه های پیچیده درهم موهایم را بتراش. پوست سرم را پاره کن. جمجمه ام را بشکاف. منشا تمام دردهای جهان، تمام بغض های ما آنجاست . . .

نوشته شده در تاريخ 88/08/07 توسط شیدا |
" عاشق یک درخت بودم

فقط همین

آمدند او را بریدند

فقط همین

بعد . . .

نه، گریه نکردم

درخت شدم"

اینها را نیمکتی به من گفت

که طرحش را روی کاغذ می زدم . . .

 

 

نوشته شده در تاريخ 88/07/16 توسط شیدا |
به آیین بدآهنگ قبیله کورمان

از شب زفاف گفتی

و گربه ای که بهتر است در آن شب به درک واصل شود

.

.

.

از این دایره تنگ

نپرس چرا می روم ....

نوشته شده در تاريخ 88/07/13 توسط شیدا |
به درد خو کرده ام، آری

به درد خو کرده ای آیا؟

آی دیرینه یار!

دیدی آخر

زخم های خنجر

به ما هم سرایت کرد

ما هم خنجر شدیم

یکدیگر را بریدیم

آه . . .

مهربانی آیین آسانی نیست

وقتی تمام قبیله ها

به خنجر اقتدا دارند ...

نوشته شده در تاريخ 88/07/07 توسط شیدا |
Blog Skin